تنها به نگاه او می سپارمت... ))
وقت اندک+نظرات زیاااد = نخوندن ! ![]()
از همین جا تشکر میکنم از نظرات قشنگتون که بهم دل گرمی میده .. ![]()
ببخشید که وقت جواب دادن ندارم .. ببخشید
![]()
دیروز تفلدم بود...
کلی خوش گذشتوندم.. ![]()
واسه آزمون سراسری هم ثبت نام کردم امااااااا هیچی نمیخونم
میخوام وکیل شم درست عین بابام
دانشگاه تهران
یعنی می شه ؟؟؟
من امید وارم که بشه ![]()
دییییگه چی بگم ؟؟؟
هنوز وجودشو ازم دریغ میکنه اما صدف نیستم اگه حالشو نگیرم ![]()
دوستوووووووووووووووون دارم ![]()
منو فراموش نکنین..دعا کنین واسم..بوس بوس ![]()
اومدم واسه تحقیق گفتم یه سری به اینجا بزنم...
راستش نرسیدم نظراتو بخونم ![]()
ببخشییییییییییییییید...
خیلی بهتون فکر میکنم..
منو فراموش نکنین ![]()
واسم دعااااا کنین ![]()
بوس بای.....
کاش بدانی دری نمانده تا سرگرمی نگاه منتظرم باشد..
و من خسته از نبودن ها رو به پنجره می ایستم و ها میکنم ..
غریبه ایی در پس بخار ظاهر می شود که شکل من است ،
چهره اش آزارم می دهد و به پنجره پشت می کنم و
باز هم به خیالت پناه میاورم...
من هستم و رویای آشنای تو ...
چه کسی باور میکند ؟؟
که من برای یافتن رویایم خودم را گم کرده ام ...
.................................................................................................................
؟؟؟ : آغوشتو به غیر من به روی هیچکی وا نکن ..
منو از این دلخوشیا آرامشم جدا نکن ..
من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم...
واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم............
منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من تولد یک نفس
چشمای مهربون تو منو به آتیش می کشه
نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه.................
فقط تو آغوشه خودم دغدغه هاتو جا بزار
به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار ..
مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن !
فقط به من بوسه بزن .. به روح و جسم و تن من !!!
............................................................................................................
؟؟ : هنوزم همانم که بودم ؟!
............................................................................................................
؟ : به تو می اندیشم و به آرامش بودن با تو ....
پشت بغضی بی صدا پنهان می شوم
از ترس
آدمها دروغ می گویند
زمان حلال مشکلات نیست
زمان
آدم ها را می کشد
و مرگ
زود تر از دست های تو
مرا در آغوش میگیرد
زمان حلال مشکلات نیست
وقتی مرگ تنها مسیر زندگی آدمهاست...
آرام که شدم
چشم هایت را به قبرم بدوز
نگاه کن
هنوز هم عاشقم
هنوز هم از صدای کرکس ها می ترسم
در این تنهایی غریب
خیال تو به هیچ دردی نمی خورد
آدمها دروغ می گویند
که زمان حلال مشکلات است...
(روزنامه جام جم..ضمیمه چار دیواری..صفحه بروبچه ها)
........................................................................................................!!!!!!!
پ.ن ۱: وسط جنگ جهانی اول بودم..درس تاریخ..کلافه که شدم..اومدم اینجا..یه گریز زدم که آرووم شم...حالا آرومم برای اینکه دوباره شروع کنم........
پ.ن ۲: نه حوصله ای هست نه وقتی که قلم به دست بشم و مثل اون روزا...واسه همین یکی از نوشته های بروبچه ها رو نوشتم..
پ.ن ۳: دو کارو هیچ وقت ترک نمیکنم : خوندن چار دیواری و اومدن به وبم ..
پ.ن ۴: از خدای زندگیتون برای غریبه ی خیس صبر و پشتکار بخواین ...
حالا من میشم یه پشت کنکوری ![]()
دیگه یواش یواش باید برم تو میدون و این رفتن به میدون = نیومدن به نت = آپ نکردن ![]()
آآآآآآآآآآآاخ دلم همین الان تنگ شد ![]()
ولی خداییش میرم و اومدم با خبرای خوب میام
یعنی میام و میگم رتبه شدم اونم تک رقمی ![]()
ولی نمیشه تا اون موقع نیام یعنی دلم میترکه و میمیرم اون وقت کنکورم نمیدم ![]()
میام ولی خیلی کم ![]()
سخته که خداحافظی کنم ![]()
قول بدین واسم دعا کنین بهترینا ![]()
راستی واسه اونم دعا کنین ![]()
همون آقا دزدرو میگم آخه شیطونک شده هی بیشتر داره منو دیوونه میکنه ![]()
یه دعا کنین که دیگه منو اذیت نکنه که من خوشگل درس بخونم و
غول کنکورو له کنم ![]()
دلم خیلی واستون تنگ میشه
واسه همتون ![]()
قول بدین که منو فراموش نمیکنین...
حتا اگه نمیام شما بیاینو نظر بزارین ...
من میمیرم اگه بیامو ببینم یه نفرتون کم شده ![]()
میدونم بی من سخته ولی خوب میرم که با یه افتخار جدید بیام ![]()
منو فراموش نکنین...
دوستون دارم...![]()
و همین طور عاشقتم امید و انگیزه ی زندگیم ![]()
بای بای بهترینا ![]()
پ.ن :دعاااااااااااااااااا ![]()
دیگر ، حتی برای یک چشم بر هم زدنی ...
هزار بار بگو که هستی با من ...
بمان همین گونه که هستی ...
بگذار تا همیشه قلبمان بلرزد از بیم دیگران ...
از بیم فهم دیگران و ...
تمام شیرینی قصه ی ما همین است :
همین که با هم بودنمان برای هیچ کس دیدنی نیست .....
........................................................................................................
پ.ن ۱ :عیدتون خیلی مبارک ![]()
پ.ن ۲ :عیدی من یادتون نره بهترینا
خواب بودم...
البته الانم خوابم ولی فقط واسه حرف یه نفر اومدم نت...
یه سوال ؟؟؟
اگه یه روز بفهمین جا تره بچه نیست
یا یه جور دیگه بگم :
بفهمین قلبتون دیگه سر جاش نیست یعنی یکی برده ![]()
میزنین اون دزدرو میکشین یا خودتونو میکشین ؟![]()
شما رو نمیدونم خودم فعلا هم دارم اونو می کشم هم دارم خودمو واسه ش میکشم ..
شما یه کاری کنین واسه اینکه من مرتکب 2 قتل نشم (هم اون هم خودم)![]()
بهم یاد بدین چه جوری شبیخون بزنم قلب اونو بدزدم ؟؟؟![]()
پ.ن : حواستون باشه نظر خصوصی بزارین
آخه هر لحظه ممکنه بیادو بخونه اونوقت نمیخوام از نقشه من بویی ببره ..
منتظر نظراتتون هستم بهترینا....
شاید آیینه ها دروغ میگویند اما خیلی وقت است که دیگر
از تیک تاک ساعت های میخکوب دیوار بهانه نمیگیرم..
گاه می اندیشم به سکوت که آزار دهنده می شود و بی قرارم می کند...
گاه غرق می شوم در تیک تاک ساعتی که سکوت را از من دریغ می کند..
گاه هم..شاید..بعضی اوقات می اندیشم به خود..
به کسی که نمیشناسمش و نمی دانم چه می خواهد ؟
سکوت آزار دهنده یا تیک تاک بی وقفه ؟
به آیینه که مینگرم تیک تاک ها شلاق می شوند بر صورتم..
کبود می شوم و زخمی
که گاه می ماند و گاه می رود و فقط یک چیز میماند :چین های بی چروک پیشانی ام..
موهایم را که باز میکنم میبینم بلند شده اند و آزار دهنده
چقدر با موهای بلند آیینه را زشت تر میبینم...
قیچی را که برمیدارم قصدم کوتاه کردن موهایم است
ولی باز پشیمان می شوم سعی می کنم با موهای بلند هم خود را دوست بدارم .
فکر کردم : اگر این موها کوتاه شود باز هم قد میکشد و عذاب آور خواهد شد
باز هم بلند می شود ..
اینرا تیک تاک ها به من یاد آور شدند...
به چشمانم که می نگرم هیچ نمیفهمم
هیچ نمیفهمم که چه می گوید ؟
یا اصلا چیزی هم می گوید؟
چشم هایم را می بندم و دستانم را باز می کنم ..
حس میکنم کسی را در آغوش کشیده ام .
چهره اش را نمی بینم !
وقتی که چشمانم بسته است همه جا سیاه است
جز همان دایره نورانی که زیر پلک هایم پنهان است !!
چشمانم را که باز می کنم می بینم آیینه را سخت در آغوش گرفته ام
با تعجب قدمی به عقب بر می گردم..
وقتی به عقب بر میگردی پشیمان میشوی و متعجب تر
و می گویی :
کاش چشمانم را نمی بستم...
باز هم تیک تاک آن ساعت لعنتی مرا از خود جدا میکند..
به ساعت که می نگرم
میفهمم سالهاست که با خود نیستم..........
پ.ن : احساس می کنم یکی از بهترین نوشته هام شده .. فقط احساس می کنم !
نظر شما چیه ؟؟؟
ولی هیچی نفهمیدم ... حتما اگه خونه بودم بیشتر خدارو حس میکردم...
خسته شدم از اون جماعت...
زدم بیرون...
رفتیم با دوستان یه دست پاسور زدیم...
بدون اینکه ازش بخوام دیدم باهامه مثل همیشه ...
داشت نگام میکرد وقتی حکمو تعیین کردم...
بهم خندیدیم...
بهش گفتم امشب نمیخوام چیزی ازت بخوام فقط پیشم باش...
بازم لبخندشو به رخم کشید...
ولی بازم خواستم . خواستم که مراقبم باشه ...
تا آخرین لحظه چشماش به من بود ..
الانم کنارمه، داره میخونه، شاید هم میگه دوستم داره ...
من که عاشقشم حتی اگه هیچ کدوم از خواسته هامو اجابت نکنه ...
با اینکه امشب خیلی شیطونی کردم و اصلا به فکرش نبودم
ولی انگار آرزوم برآورده شد...اینو حس کردم...
دارم پرواز می کنم...
ببین اینه یکتای زندگیم که داره منو با این کاراش دیوونه میکنه...
تا آخر عمر بندتم...
عاشقتم ..
عاشق اینکه همیشه هستی حتی وقتی که من نیستم...
من هنوز هم در پشت ستاره های بی خیالیت به چشمک نزدن هایت
عادت دارم....
هنوز هم وقتی در خلوتگاه خیالم اوج میگیری و خلوتی به پا میکنی ،
به سادگی و باکره بودن چشمهایت غبطه می خورم...
وقتی سعی می کنی مرا در پشت اطلسی های خیالت پنهان کنی
و مرا در خود گم کنی ،
وقتی تمام آسمان را با چشمانت ورق میزنی تا چشمهایت را نبینم
تا نبینم که این منم که در آیینه ی چشمانت منعکس شدم ،
وقتی میروی تا اسیریت را آزاد ببینی ،
تا با فکر اینکه : بی من بودن ، زیباست . سر کنی...
این منم که دوباره و دوباره میشکنم و
هیچ گاه در نمی یابم که من و تو جادوی یک طلسمیم و
بدون چاره از با هم بودن...
کجا رفتی؟
بیا دوباره باز در شبستان سکوت
وقتی که پیله های انتظار را پروانه کردیم و خواباندیمشان
باز هم به یاد هم بیفتیم...
بیا باز هم در لابه لای پرهای بیقراری
قبل از خواب نیمروزت بگو که شک داری به دوستت دارم های مکرر لبهای من
و قهر کن و جوابم را نده
فریاد بزن وبرو که به مشغله هایت برسی
و درست مثل آن شب ها
همان وقت ها که قرارمان بعد از رستگاری آدمک هایی بود که به بازیمان گرفته بودند
همان وقت ها که در خفقان دلتنگی
بعد از یک روز بی رنگی
در همان ساعت همیشگی بعد از دعوای بعدازظهری بهم میرسیدیم...
بیا و بی قراریم را با تمسخر دستانت به پایان برسان....
هوای تو را کرده بودم وقتی که از خانه زدم بیرون.
با خود گفتم : یعنی باید آرزوی دوباره دیدنت را با خود به گور ببرم ؟
افکارم حمله میکرد به ذهنم.
به کجا می رفتم ؟
گاه سر به پایین و گاه غرق در هجوم عابران که طعنه ام میزدند.
کاش میدیدمت...کاش...
آسمان ابری بود و هوا هوای باران بود...
من که غریب بودم پس چه باک از خیس شدن ؟
اخم هایم در هم گره خورد
سرم را بالا گرفتم
دستانم را در جیبم فرو بردم.
اما...
یک آن...
یک لحظه...
یک معجزه...
باور نمیکردم...
آیا این همان تو نبودی که با سرعت از کنارم گذشتی؟
آه باز هم شرمنده شدم..
شرمنده از بر آورده شدن همیشگی آرزوهایم.
ولی کاش چیزی به جز دیدنت میخواستم...کاش...
من رفتم...
از قلبت
از فکرت
از اتاق خوابت
از مامن گاه خیالت
از رویاهایت
حتی از آن پل عابر پیاده
آری رفتم...
رفتم تا رفتنت را ضجه نزنم
تا هر بار دیدن رد پایت بر سر نزنم
رفتی و رفتم...
و در میان رفتن هایمان چیزی نماند جز همان احساس کودکانه ی لگد مال شده ام...
جز همان غرور بی اندازه ات...
آه کاش می دانستی برای رسیدن به نقطه ایی که بودیم خیلی دیر شده است...
(بگرد تا بگردیم...)
بهم گفت خیلی چرت و (...) بود...
نمیدونم چرا؟
شاید چون همش درباره خودشه چرته؟
حالم داره از وبم بهم میخوره
وقتی اون نخواد و دوست نداشته باشه
منم نمی خواااااااااااام...
تو که رفتی...
لباس های تیره را بر تن کردم
نمام گلها را از خانه چیدم و دور انداختنمشان
آینه ها دیگر بویی از زیبایی نمی دهند
کلاغ روسیای قصه ها سر از خانه ی ما در آورده و آوازه خوانه شبهایم شده
دست هایم از واژه تهی شده و قلم بی فرمان من میرقصد
و سپیدی کاغذ را نفرین مینویسد..
چشم هایم دیگر خواب نمی بیند
.رخت خواب های نم کشیده از اشک های شبانه ام مدت هاست که دیگر
در آغوشم نمیگیرند..
شیشه ی پنجره که صفحه ی بخار گرفته ی اسم هایمان بود
را دیروز پسر همسایه با توپش شکاند..
حتی خدا هم دیگر پاسخگوی دلتنگیهایم نیست...
هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند مرا بدون وجود تو بپذیرد
حتی خودم...
کاش من هم مثل تو بودم
تو ای دل سنگی ترین آدمک رویاهایم
مثل تو که که روزهای قرمز خاطراتمان را دور انداختی
روزهایی که فقط برای ما بود
روزهایی که هیچ کس ندیدشان ، نخواندشان و نداشته شان...
توکه رفتی روزها ماندند و من...
رفتی و می دانستی که من هر روز از همان کوچه میگذرم
کوچه ی آن روزها...
تورا نمیبینم ولی به هر طرف که می نگرم
ردپایت را می بینم که در تمام زندگیم جا مانده
رد پای آن روزها...
حتی عطرم هم بوی تورا می دهذ
عطری که آن روزها برایت میزدم...
به خودم قول دادم دیگر دستهایم را نشویم
وقتی دستانم را می بویم حس میکنم همین جایی...
آری تو اینجایی و من بوییدمت...
همین جایی
صدایت در گوشم
دستانت در دستم
قلبت در قلبم
خودت در آغوشم
و من که در تو میمیرم.........................
حالا چیکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وقتی نگاهت را از من نمیگیری دستانم میلرزد و قلبم هم...
چگونه با لرزش قلب و دستم بنویسم ؟ کاش نگاهت را از من نگیری ،
کاش برای همیشه وجودم را در خلسه ی نگاهت بلرزانی ،
وقتی تو مینگری دیگر نوشتن برای چه ؟
وقتی تو می شنوی تک تک ضربان قلبم را که آنقدر تند می تپد که سوتی ممتد را می ماند
دیگر حرف های عاشقانه ام برای چه ؟
به چشمانم بنگر و به دستانم که نوشتن را در صفحه ی نگاهت خلاصه کرد...
اشکم سرازیر شد
اول خدا رو شکر کردم واسه وجود باارزش اونا
بعدش...
چقدر حسین فهمیده ها زیاد شدن
چقدر خون ریختن و کشتن حق آسون شده
تسلیت واسه اونایی که تو این روزها برای ایران و ایرانی شهید شدن
تسلیت...
خیلی دوستتون دارم...
(همین !)
بدون لمس چتر هایی که دشمن باران اند...
می بارد و تو می فهمی جریان دارد و می بینی که جریان می دهد
تمام زندگی ایی که در خاک های خشک مرده است...
اینک فداکاری قطره ها را دریاب و ببین باران چیزی نیست جز
همان مداد رنگیه سبز قصه ها که بر تن خاکها نقاشی می کشید...
تنم در حریق بی صدایی ، نفس گرفت
ببین چگونه قلب من نوای چشم های تو را
به جان گرفت
و چشم های بسته ات
چه بی دریغ
از این دل شکسته ام
امان گرفت...
که اگه تور بندازن سرش
می شه عروس ماهیا
شاه ماهی می شه همسرش
ماهی نمی شه باورش
که اگه تور بندازن سرش
نگاهه گرم ماهی گیر
می شه نگاهه آخرش...
گاهی فکر میکنم چرا زمان دلش برایت تنگ نمی شود تا گذرش را تند تر کند...
آنقدر آرام چون چشمانت که وقت بودن آرامم می کرد...
وقتی که هستی ، او هم می تازد ، طوفانی می شود ،
آنقدر تند می رود که ویران می کند چون نگاهت که ویرانو خرابم کرد...
زمان هم با من لج کرده ،
تو هم که نیستی ،
من هم که دلم با توست و خودم را نمی خواهد ،
آیا بهتر نیست بخوابم ؟؟؟!!!
من به بی صدایی برکه نزدیکم...
و کسی نیست تا مرا جاری کند
تا مرا برساند به دریا که عمقش تمام کوچکیم را در بر گیرد
در من جاری شو...
ما چون دو رود متقاطع به دریا می رسیم و
در دریا به هم می رسیم...
اگر چه دوریم و عمیق ولی پریم از یک دریا...
با من به دریا برس نه کمی زود تر و نه کمی دیر تر
تک درخت کنار مسیرت را بی توجه باش ، تو فقط سیرابش کن و
مبادا دل باخته ی دخترک تشنه لب شوی
تو فقط او را در خود منعکس کن
تا بفهمد تنها نیست...
و فقط با سنگ ها بیامیز و صدایتان را به گوش گله برسان
تا بفهمند آبادی فرزند شماست...
وقتی به دریا رسیدی سراغم را از صدف ها بگیر...
سلامم را به خروشانیت برسان و
سوار بر موج ها به سویم بیا...
یه سوال :
چه قدر وقت کردیم زندگی کنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خاطره ها اینهمه کم رنگ نبود
کاش کسی بود و باور می کرد...
تا از این پس
دلمان اینهمه دلتنگ نبود...
کمی عشق را زندگی می کردیم...
و اینکه عشق حرف بیهوده ای نیست ، ما بیهوده اش کردیم و
آنچنانی که خود خواستیم تعبیرش...
و گاهی چه تعابیر دهشتناکی...
(منبع:وبلاگ سروناز)
نمیخواد لباس بپوشی ، خودمونیه بابا ، ۳ ماه میمونه !
حالا گرفتی کیه ؟ همین بهار خانوم خودمون که چند وقتی رفته بود
اروپا ! حالا اومده سر بزنه و بره ، سعی کن از وجودش بهره ببری آخه نه اینکه فرنگ
رفته خیلی حالیشه ! خیلی هم خوشگله و خیلی هم حساس ، ازش خوب پذیرایی
کن تا ساله دیگه هم بیاد...!
امیدوارم قدماش واستون مبارک باشه...
وی گفت : یکی از حاکمان نواحی دوردست با لشکریانش به منطقه ی مرزی قلب حمله کردند و
قلب و نواحی آنرا تصرف کردند .
ما که سخت شوکه شده بودیم و انتظار همه ی حملات را داشتیم به غیر از حمله به این نقطه
آن هم از سوی غریبه به فکر چاره افتادیم...
برای انتخاب بهترین راه به نقاط شمالی سفر کردیم که حاکمان خبره ای داشت .
وقتی به نواحی عقلی رسیدیم وقت را تلف نکردیم و چاره ایی اندیشیدیم و تصمیم بر این
شد که ما به همراه سربازان نگاه به خاک دشمن حمله کنیم . این حملات چند روزی به
طول انجامید و هیج اثری در دشمن نداشت و سرانجام ما آنقدر شکست خوردیم که
دشمن نقاط شمالی را نیز تصرف کرد و وزیر بی لیاقت ما هم با دشمن دست به یکی
کرده بود تا مارا از پا بیندازند .
وقتی دو نقطه از مهمترین نقاط قلمرو مارا به تصرف خویش در آوردند ما نیز اقتدار
قبلی خویش را از دست دادیم واینک شاهد حضور دشمن در خاک خود هستیم و
کاره ایی نیستیم ، ولی به مردم نقاط دیگر وعده داده ایم که مجدداً به خاک دشمن حمله
میکنیم تا تصرفاتی به دست آوریم حال آنکه شاید این جنگ ها باعث مرگ ما شود...
امضاء : صدف ،
حاکم پر مدعای دیروز !
و خاک باخته ی بی اقتدار امروز...

